یلدا بازی
- از وقتی که یادم میاد عاشق بودم. این اواخر یعنی تا چهار پنج سال پیش یه دوست پسری داشتم که الان یادم میاد خجالت می کشم این دوست پسر من بوده. فکر کنم بدترین دوست پسری بوده که تا حالا داشته ام. آبرو بر ترین دوست پسری بوده که تو زندگیم دیده ام حتی توی دوست هام. آدمی بود که هیچ کس خوشش نمی آمد ازش. هر کسی هم می فهمید که من باهاش دوستم کف می کرد. همه بهم می گفتن تو چرا با این دوستی. و من احمق انگار که سرم خورده بود به دیوار هیچی نمی فهمیدم. هر وقت یادم میاد که چقدر احمق بودم و چقدر برای بودن باهاش پافشاری کردم و گریه کردم و با مامان و بابام دعوا کردم، شرمنده میشم. خیلی قبل تر از این ها شرمنده شدم البته. ولی هنوز وقتی یادم میاد دلم نمی خواد به اون روزها فکرکنم. فقط خوشحالم به حرف دایی احمقم گوش نکردم و باهاش ازدواج نکردم.
- دوست پسرم رو خیلی دوست دارم. خیلی بیشتر از اون چیزی که نشون میدم. از روز اولی که دیدمش با هم کل کل کردیم. هنوز هم با هم کل کل داریم . اصلا فکر نکنین که کوتاه میاییم. هر دو لجبازیم و همینش باحاله. گاهی اوقات فکر می کنم اگه نباشه چی میشه. بعد انقدر می ترسم که سریع بغلش می کنم. وقتی بغلم می کنه خیلی آرامش دارم. دوستی باهاش به من یه جسارتی داد که هیچ وقت نداشتم. وقتی با هم دوست شدیم احساس کردم دلم می خواد باهاش دوست باشم، دلم می خواد دوستش داشته باشم و هنوز هم یکی از بهترین خاطره هام روزهای اول دوستیمونه. یه کوچه بن بست، یه قایق آبی، یه سپند سفید و یک عالمه شعر. اعتراف می کنم بعد از بابام تنها کسی که برای من شعر گفته و شعرهای عالی گفته همین دوست پسرمه. اعتراف می کنم که چند تا از بهترین شعرهام رو هم برای اون گفتم.
- من تا قبل از اینکه از ایران بیام بیرون خیلی لوس بودم. مهاجرت و زندگی خارج از ایران خیلی به من کمک کرد که روی پای خودم وایسم. اصلا هم آشپزی بلد نبودم. اصولا آشپزی کردن رو یک جور وقت تلف کردن می دونستم و ترجیح می دادم به جای آشپزی از وقتم استفاده های بهتری بکنم. اما بعد از اومدن اینجا مجبور شدم آشپزی یاد بگیرم تا از گرسنگی نمیرم.
- تا قبل از اینکه از ایران بیام بیرون کسانی رو که مهاجرت کرده بودن و از دلتنگی گریه می کردد مسخره می کردم. ولی دو سه ساعت قبل از پرواز عمق ماجرا رو فهمیدم. توی خونه راه می رفتم و به در و دیوار نگاه می کردم و گریه می کردم. تمام راه از خانه تا فرودگاه رو روی صندلی عقب نشستم و گریه کردم. تازه سعی می کردم مامان و بابام نفهمن که دارم گریه می کنم ولی خوب توی فرودگاه دیگه حسابی گریه کردم. تازه تا یک هفته بعد از بیرون آمدن از ایران شب و روز گریه می کردم.
- حالا که حرف گریه شد موقعی که ایران بودم سر کار تا کسی بهم حرفی می زد می زدم زیر گریه. با اینکه حق با من هم بود نمی تونستم حقم رو بگیرم و حتما باید با گریه از خودم دفاع می کردم. اما الان وضع فرق کرده و کار کردن در محیطی که به زنها حق برابر می دهند، باعث شده حسابی زبون در بیارم.
- از وقتی از ایران اومده ام بیرون رانندگیم به شکل متعادل و متمدن در اومده. توی ایران یک بند لایی می کشیدم و فحش می دادم. دقیقا عین راننده تاکسی ها.
- از ریاضی متنفرم . به جاش زبان، ادبیات، فلسفه، منطق وعربی رو دوست دارم. عدد ها هم یادم نمی مونه. وقتی میرم توی پارکینگ باید دو ساعت فکر کنم کجا پارک کرده بودم. یه مدتی راه حل باحالی به ذهنم رسیده بود. شماره را پشت قبض پارکینگ می نوشتم اما پیدا کردن خودکار و نوشتن هم دردسر های خودش رو داشت که باعث شد بی خیال شم. فعلا توی پارکینگ ها سرگردونم:(
- در ضمن نقشه خواندن هم بلد نیستم.
- ا ز ارتفاع و جاهای بسته و تنگ می ترسم. همیشه می ترسم توی آنسانسور که هستم بین طبقات گیر کنه و مثل یکی از شخصیت های سریال سیکس فیت آندر، بین زمین و هوا و دیوار و طبقات بمیرم.
- دو بار تا حالا غش کرده ام. یک بار انقدر توی قهوه خونه یی توی تجریش قلیون کشیدم که وقتی از اونجا اومدیم بیرون وسط میدون تجریش به یه تاکسی خطی تکیه دادم و دیگه هیچی نفهمیدم. وقتی هم که به هوش اومدم توی راننده تاکسی ها و رفقا دورم جمع شده بودن دو توی بغل دادش دوست پسر دختر عموم بودم. اونها هم داشتن سر اینکه به من منتوس پرتغالی بدن یا توت فرنگی که حالم رو جا بیاره بحث می کردن.
خیلی طولانی شد. انقدر هم دیر نوشتم که دیگه همه تو این بازی شرکت کرده اند .مرسی که خواندید.




